5 حکایت خواندنی از رسول اکرم حضرت محمد (ص) از کتاب داستان راستان شهید مطهری

بعنوان اولین مطلب از دسته بندی حکایات اخلاقی و مذهبی ، 5 داستان از کتاب داستان راستان شهید مرتضی مطهری از رسول اکرم حضرت محمد(ص) برای شما مخاطبان گرامی مجله آبی انتخاب کرده ام که در ادامه می توانید مطالعه نمایید.

برای دسترسی راحت تر به محتوا، داستان ها به صورت گروه بندی شده قرار داده شده اند و برای خواندن هر داستان و حکایت کافی است روی عنوان آن کلیک کنید.

دو حلقه جمعيت

رسول اکرم و دو حلقه جمعيت

رسول اکرم ص وارد مسجد مدينه شد ، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دستهای حلقهای تشكيل داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد .

به كسانی كه همراهش بودند رو كرد و فرمود : اين هر دو دسته كار نيك میكنند وخير و سعادتمند .

آنگاه جملهای اضافه كرد : لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شدهام ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست .

بستن زانوی شتر

رسول اکرم (ص) و بستن زانوی شتر

قافله چندين ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مركبها پديد گشته بود . همينكه به منزلی رسيدند كه آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد و پياده شد . قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه ود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند .

رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد ، ولی بعد از آنكه مقداری رفت ، بدون آنكه با احدی سخنی بگويد ، به طرف مركب خويش بازگشت .

اصحاب و ياران با تعجب باخود میگفتند آيا اينجا را برای فرود آمدن نپسنديده است و میخواهد فرمان حركت بدهد ؟ ! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود . تعجب جمعيت هنگامی زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانوبند را برداشت و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خويش روان شد .

فريادها از اطراف بلند شد : ای رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادی كه اين كار را برايت بكنيم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما كه با كمال افتخار برای انجام اين خدمت آماده بوديم .

در جواب آنها فرمود : هرگز از ديگران در كارهای خود كمك نخواهيد ، و بديگران اتكا نكنيد ، ولو برای يك قطعه چوب مسواك باشد/

غذای دسته جمعی

رسول اکرم (ص) و غذای دسته جمعی

همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمين نهادند ، تصميم جمعيت براين شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند .

يكی از اصحاب گفت : سر بريدن گوسفند با من .
ديگری : كندن پوست آن بامن .
سومی : پختن گوشت آن بامن .
چهارمی : . . .

رسول اكرم : جمع كردن هيزم از صحرا بامن .
جمعيت : يا رسول الله شما زحمت نكشيد و راحت بنشينيد ، ما خودمان با كمال افتخار همه اينكارها را میكنيم .

رسول اكرم : میدانم كه شما میكنيد ، ولی خداوند دوست نمی دارد بندهاش را در ميان يارانش با وضعی متمايز ببيند كه ، برای خود نسبت به ديگران امتيازی قائل شده باشد
سپس به طرف صحرا رفت . و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد

اعرابی و رسول اکرم (ص)

اعرابی و رسول اکرم (ص)

عربی بيابانی و وحشی ، وارد مدينه شد و يكسره به مسجد آمد ، تا مگر از رسول خدا سيم و زری بگيرد . هنگامی وارد شد كه رسول اكرم در ميان انبوه اصحاب و ياران خود بود. حاجت خويش را اظهار كرد و عطائی خواست .

رسول اكرم چيزی به او داد ، ولی او قانع نشد و آن را كم شمرد ، بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد ، و نسبت به رسول خدا جسارت كرد .

اصحاب و ياران سخت در خشم شدند ، و چيزی نمانده بود كه آزاری به او برسانند ، ولی رسول خدا مانع شد .

رسول اكرم بعدا اعرابی را با خود به خانه برد ، و مقداری ديگر به او كمك كرد ، ضمنا اعرابی از نزديك مشاهده كرد كه وضع رسول اكرم به وضع رؤسا و حكامی كه تاكنون ديده شباهت ندارد ، و زر و خواستهای در آنجا جمع نشده .

اعرابی اظهار رضايت كرد و كلمهای تشكر آميز بر زبان راند . در اين وقت رسول اكرم به او فرمود : تو ديروز سخن درشت و ناهمواری برزبان راندی كه ، موجب خشم اصحاب و ياران من شد . من میترسم از ناحيه آنها به تو گزندی برسد ، ولی اكنون در حضور من اين جمله تشكر آميز را گفتی ، آيا ممكن است همين جمله را در حضور جمعيت بگويی تا خشم و ناراحتی كه آنان نسبت به تو دارند ، از بين برود ؟ اعرابی گفت : مانعی ندارد .

روز ديگر اعرابی به مسجد آمد ، در حالی كه همه جمع بودند ، رسول اكرم رو به جمعيت كرد و فرمود : اين مرد اظهار میدارد كه از ما راضی شده آيا چنين است ؟ اعرابی گفت : چنين است و همان جمله تشكر آميز كه در خلوت گفته بود تكرار كرد . اصحاب و ياران رسول خدا خنديدند .

در اين هنگام رسول خدا رو به جمعيت كرد ، و فرمود : مثل من و اين گونه افراد ، مثل همان مردی است كه شترش رميده بود و فرار میكرد ، مردم به خيال اينكه به صاحب شتر كمك بدهند فرياد كردند ، و به دنبال شتر دويدند . آن شتر بيشتر رم كرد و فراریتر شد .

صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت ، خواهش میكنم كسی به شتر من كاری نداشته باشد ، من خودم بهتر میدانم كه از چه راه شتر خويش را رام كنم .

همينكه مردم را از تعقيب بازداشت ، رفت و يك مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بيرون آمد ، بدون آنكه نعرهای بزند و فريادی بكشد و بدود ، تدريجا در حالی كه علف را نشان میداد جلو آمد . بعد باكمال سهولت مهار شتر خويش را در دست گرفت و روان شد .

اگر ديروز من شما را آزاد گذاشته بودم ، حتما اين اعرابی بدبخت به دست شما كشته شده بود – و در چه حال بدی كشته شده بود ، در حال كفر و بت پرستی – ولی مانع دخالت شما شدم ، و خودم با نرمی و ملايمت او را رام كردم.

مردی که اندرز خواست

مردی که اندرز خواست

مردی از باديه به مدينه آمد و به حضور رسول اكرم رسيد . از آن حضرت پندی و نصيحتی تقاضا كرد . رسول اكرم باو فرمود : خشم مگير و بيش از اين چيزی نفرمود .

آن مرد به قبيله خويش برگشت . اتفاقا وقتی كه به ميان قبيله خود رسيد ، اطلاع يافت كه در نبودن او حادثه مهمی پيش آمده ، از اين قرار كه جوانان قوم او دستبردی به مال قبيلهای ديگر زدهاند ، و آنها نيز معامله به مثل كردهاند ، و تدريجا كار به جاهای باريك رسيده ، و دو قبيله در مقابل يكديگر صف آرائی كردهاند ، و آماده جنگ و كارزارند .

شنيدن اين خبر هيجان آور ، خشم او را برانگيخت . فورا سلاح خويش را خواست و پوشيد و به صف قوم خود ملحق و آماده همكاری شد .

در اين بين ، گذشته به فكرش افتاد ، به يادش آمد كه به مدينه رفته و چه چيزها ديده و شنيده ، به يادش آمد كه از رسول خدا پندی تقاضا كرده است ، و آن حضرت به او فرموده ، جلو خشم خود را بگيرد .

در انديشه فرو رفت كه چرا من تهييج شدم ، و به چه موجبی من سلاح پوشيدم ، و اكنون خود را مهيای كشتن و كشته شدن كردهام ؟ چرا بیجهت من برا فروخته و خشمناك شده‎ام ؟ ! با خود فكر كرد الان وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم .

جلو آمد و زعمای صف مخالف را پيش خواند و گفت : اين ستيزه برای چيست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوز است كه جوانان نادان ما كردهاند ، من حاضرم از مال شخصی خودم اداكنم . علت ندارد كه ما برای همچو چيزی به جان يكديگر بيفتيم و خون يكديگر را بريزيم .
طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت اين مرد را شنيدند ، غيرت و مردانگی شان تحريك شد و گفتند :
ما هم از تو كمتر نيستيم . حالا كه چنين است ما از اصل ادعای خود صرف نظر میكنيم .
هر دو صف به ميان قبيله خود بازگشتند.

5 حکایت خواندنی از رسول اکرم حضرت محمد (ص) از کتاب داستان راستان شهید مطهری

از معلم شهید مرتضی مطهری کتابها و آثار ارزشمندی به جای مانده است و به مرور گزیده هایی از مطالب این عالم مجاهد برای استفاده شما همراهان گرامی در مجله آبی منتشر می کنیم.

6 نظر

  1. خدا شهید مطهری عزیز رو رحمت کنه، واقعاً با قلم توانمندش آثار ارزشمندی از خودش به جا گذاشته

  2. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  3. چه جمله ارزشمندی: «من برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام»
    درود

  4. کاشکی همه ی دنیا با پیامبر اسلام آشنا بشن مطمئنم همه عاشقش میشن

  5. الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *